![]() |
![]() |
|
| عشق به اندازه ی وحشت |
|
می شنوم صدای باران را . انگار از پنجره ای که دور نیست ، صدای نور می آید . . . ! ! در جاي جای تنم ، آنجا که هیچگاه بسته نمی شود، پنجره ای می گشایم . صدای بــاران می آید پــــرواز می دهم آواز های خسته ام بــالـــهای بشکسته ام پشت پنجره ایستاده است پنــــجره را می گشـــایـم بــــاید بـــــروم . . .
ح - ب 1388/06/24 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:31 توسط توهم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
صدای زندانی
از روزنِ سلولهای تاریک از دل ٍ یغما رفته ی تاریخ |
| پیوندهای روزانه |
|
فراری از جاده عـــاشقــانه هــا عـــاشقــانه هــا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق های تاریک سلول های انفرادی بــــاران عـــاشقــانـه هــا . . .!! |
| پیوندها |
|
عــاشــقانـه هـا عــاشــقانـه هـا دختر تنها |
|
RSS
|