![]() |
![]() |
|
| عشق به اندازه ی وحشت |
|
بغضی , کنارْ گوشهء چشمانت پنهانست وقتی آسمان ,می کند بر تن جامگاه ِ مهتاب عريان می شود چو آيينه . . . مست, چندانکه می خندی حزن آنسان که می گريی. چوگانِ نگاهت , ديوارِکدام کتيبه را لرزانَد ؟ خورشيد از آفتاب بارور نيست, ماه از آسمان و عشق که اينسان بيگانه ست . . .!! ؟ افسونِ کدام شده ای ؟ در خانه راز ِ کدام قصيده مهمانست باران يار بهار يا آغازِ عشقبازی درخت با جنگل... اينک برای چه کسی می گريم درخت , تنها مانده است بغلْ بغلْ اَدبارش، در رازِ جنگل سوخت ، هيچکس, يارای اعتراض نداشت بارانْ قهر ِ جنگل شده بود هيچ خوابی تعبير نداشت جز رشته های صد دانهء تزوير مي گسلَد، می پراکنَد بهشت به دخمه ای خوفناک می نماياند تکفيرکدام واقعه ای ؟ فريبت ميدهد اين بهار نيست شعرو عشق و يار نيست در اوج ِ جهل سير می کنی هنوز ...!!؟؟
ح – ب تــوهـم ۱8/06/1387 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:16 توسط توهم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
صدای زندانی
از روزنِ سلولهای تاریک از دل ٍ یغما رفته ی تاریخ |
| پیوندهای روزانه |
|
عـــاشقــانه هــا عـــاشقــانه هــا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق های تاریک سلول های انفرادی بــــاران عـــاشقــانـه هــا . . .!! |
| پیوندها |
|
عــاشــقانـه هـا عــاشــقانـه هـا دختر تنها |
|
RSS
|