![]() |
![]() |
|
| عشق به اندازه ی وحشت |
|
می روی ، آهسته بی خیال
درشبی سرد - بارش ِ برفی که می بارد هنوز می بندد نقش گام تو بر چهره ی عطشان زمین داغ ِ نَفس هایی ازقلب تیرداد . می خوانی ، می بارد - نَفس می بازد این صدای پای تست بر گُردگاه ِ خاک . ! مهتاب می بارد آسمان می نالد زمین آهسته می خوابد چون نوباوه ای . عشقی سپید می کشم با قلبم تصویر ِ یک شام را حاشا اگر خون قلبم از زخم ِ دیروز آرمیده باشد . . .
ح - ب تـــــــــــوهــم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:49 توسط توهم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
صدای زندانی
از روزنِ سلولهای تاریک از دل ٍ یغما رفته ی تاریخ |
| پیوندهای روزانه |
|
عـــاشقــانه هــا عـــاشقــانه هــا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق های تاریک سلول های انفرادی بــــاران عـــاشقــانـه هــا . . .!! |
| پیوندها |
|
عــاشــقانـه هـا عــاشــقانـه هـا دختر تنها |
|
RSS
|